178
یکشنبه چهارم تیر ۱۳۹۶ • 15:31
یا عقده س ! یا چیز دیگه
در کل اسم حسی که الان دارم رو نمیدونم
ولی یادم نمیره برای جشن فارغ التحصیلیم نیومدی!
با اینکه کنارم بودی! با اینکه مثلا بهترین دوستم بودی !
بهت التماس کردم گفتم من جز تو کسی و اینجا ندارم ، خب بیا ، برام گل بیار !
بزام خوشحالی کن !
تو چشام زل زدی و گفتی : من که فارغ التحصیل نمیشم! بیام جشن تو؟ نمیام اذیت میشم !!!!!
تو ، بهترین دوست من ، همینقدر حسود و خود خواه بودی ! همینقدر !!!
حالا از من انتظار داری برای مراسمی که معلوم نیس چیه اصن ، کجا هست، چجوری هست، تنها اینهمه راه بیام! میتونستم و میخواستم که صد در صد بیام ، ولی از وقتی این ماجرا یادم افتاد و این حس اومد سراغم ، تصمیم گرفتم نیام!
آره هانی! کوه به کوه نمیرسه، ولی....
me •
برچسب:
نویسنده: حدیث قنبری