خرید بک لینک

درباره سایت

175

آخرین مطالب

امکانات وب

تا حالا توی زندگیم، 2 بار مورد انتقاد شدید از طرف عزیزانم قرار گرفتم... اولی منو ویران کرد... به معنای واقعی کلمه نابود شدم نابود... زندگیم برام بی معنا شد... حس کردم باید میمردم اما اون چیز ها رو نمیشنیدم... دوران سختی رو گذروندم تا بالخره بعد حدود دو سال تونستم با خودم کنار بیام و کم کم فراموش کنم....

و حالا، برای بار دوم، انتقادی شدید همه هست و نیستم رو دگرگون کرده...

وقتی چیز هایی رو، از کشی که هیچوقت انتظار نداری این حرف ها رو بهت بزنه میشنوی ،

وقتی خودت باعث شنیدن اون حرف ها شدی ، و هیچوقت از خودت انتظار نداشتی کاری کنی که در پی ش این حرف ها رو بشنوی....

دیگه نمیتونی با خودت کنار بیای ... نه میتونی خودت رو ببخشی، نه اون طرفت رو...

احساس میکنی زندگیت از همون اول بی فایده و بی معنی بوده .. کاش نبودی تا باعث رد و بدل شدن این حرف ها نمیشدی....

سخته برام... خیلی سخته... انگار درونم جنگ جهانی راه افتاده ... نمیتونم کار بیام ، با کار هایی که کردم، با حرفایی که از تو عزیز ترینم، شنیدم ... حالا بعد دو سال احساس میکنم عزیز ترینت نیستم... احساس میکنم به قول خودت هر چی بینمون بوده زورکی و مسخره بوده ... نمیدونم چیکار کنم... نمیدونم با جنگی که درونمه چطور کنار بیام... نمیدونم چطور، چطور خودم و بسازم از نو.... توی انتقاد اول تو کنارم بودی... تو کمکم کردی ویرانه هامو آباد کنم دوباره .. اما اینبار، اینبار تو طرف مقابل ویرانه هامی... کی میخاد کمکم کنه....؟ کی؟

به تنهایی بر نمیام از پسش

جز بغض و اشک و آه، کار دیگه ای نمیتونم بکنم .....

خییییییییییییییییییییییییلی خسته م.......

برچسب: نویسنده: حدیث قنبری تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 2:26

صفحه بندی